من اومدم
سلام سلام سلام به همه ی دوستام، سلام به وبلاگم، سلام به کلمه کلمه نوشته هام...
دوستای عزیزم ممنونم از اینکه به یادمون بودین، باورتون نمیشه که واقعا یادتون بودم... حال همسرم هم خدا رو شکر خیلی بهتره... تو اون ایام که شوک زده بودم نمی تونستم از اتفاقی که برای همسرم افتاده بنویسم، اما امروز که 45 روز از اون روز می گذره می تونم راجع بهش بنویسم... محسنم در حین تعمیر برق مغازه براثر اتفاقی از ارتفاع6متری افتاد و لگنش شکست، واقعا خدا بهمون رحم کرد و بعد از گذراندن روزهای خیلی سخت امروز تونست با عصا بیاد خونه ی مامان جون ابوالفضل... من هم که مسئولیت سخت پرستاری و بچه داری که الحمدلله ختم به خیر شد...
تو این روزها اتفاقات زیادی افتاده و ابوالفضل به مراتب شیرین تر شده، یکی از موهبتهای بودن بابا تو خونه دیدن روز به روز و لحظه به لحظه ی پسری بود...
میام و بازم می نویسم...


من اومدم
